تبليغاتX
اولین بوسه

اولین بوسه

هر وقت كه مي خوام با تو باشم

 

 و دوست دارم پيشم باشي 

 

 نمي دونم چرا ديوونه مي شم .

 

خيلي دلم مي خواد آن لحظه بهت بگم دوستت دارم اما نمي دونم چرا نمي تونم .

 

شايد مقصر تويي كه زمينه اش رو فراهم نمي كني

 

يا شايد اين منم كه بلد نيستم بگم

 

اين و خوب مي دونم كه وقتي الكي باهات قهر مي كنم

 

چقدر برات گرون  تموم مي شه

 

اينقدر دنبالم مي ياي تا كلافه ام كني

 

تا جايي كه واقعا از كا رها ت مي زنم زير خنده و اين لحظه است كه ديگه نمي تونم برات فيلم بازي كنم

 

خودت خوب مي دوني چقدر دوستت دارم

 

                                                   همه كارهام بخاطر اينه بيشتر كنارم باشي  

   

                                                                                                             و بيشتر ببينمت .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط طیبه و فرشید  | 

سلام دوستان عزیزم

مدتها  از آخرین نوشته من در وبلاگم می گذره . آخه به دلایلی نمی تونستم بنویسم . چون اصلا ایران نبودم که بخوام بنویسم . می دونید تازه از سفر برگشتم . رفته بودم یه جای دور  .  خانه خدا  جای همه اتون خالی بود . یک هفته ای مدینه بودیم  . البته وقتی به مدینه رسیدیم شب بود  بعد از کمی استراحت در هتل به مسجد رفتیم هتلمون  نزدیک مسجد پیغمبر بود  گرمای هوا همراه با وزش باد در شب کمی قابل تحمل بود اما روز مخصوصا  هنگام اذان ظهر بحدی هوا گرم می شد که غیر قابل تحمل می شد .

خلاصه تا جایی که از دستم برآمد نماز خوندم و برای همه دعا کردم   بعد از یک هفته اقامت در مدینه  محرم شدیم و با اتوبوس به سمت مکه را ه افتادیم فکر کنم حود ۵/۴  ساعتی طول کشید تا به مکه رسیدیم  مستقیم ما رو بردند مسجدالحرام  و من برای اولین بار تونستم کعبه رو از نزدیک ببینم  و مردمی رو که دور خانه خدا در طواف بودند . تنها احساسی که لحظه اول به من دست داد ناچیزی خودم  در برابر عظمت پروردگار بود  بعد از به جا آوردن اعمال و خواندن آخرین نماز دو رکعتی روبروی کعبه نشستم و با تمام وجودم ذزه ذزه  تصویر کعبه را دز ذهنم حک کردم   و با تمام وجود از پروردگارم طلب آمرزش کردم و از خدا خواستم که تمام گناهانم را ببخشه و همیشه من رو در نظر داشته باشه و در حال انجام اشتباهاتم من و از خواب بیدار کنه . خلاصه نمی دونید چه صفایی داشت . امیدوارم نصیب همه اتون بشه .  دعا کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط طیبه و فرشید  | 

 آدم تو زندگیش فقط یه بار عاشق می شه ... اگه به دو بار کشید اون عشق نیست .

آدم وقتی عاشق  شد .. حتی یه لحظه هم عشقش رو نمی زاره و بره ... اگه این کار رو کرد اون عشق نیست .

آدم اگه عاشق باشه  هیچوقت با رفتن عشقش به آرامش نمی رسه ... اگه رسید ... اون عشق نیست.

+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 10:46 بعد از ظهر  توسط طیبه و فرشید  | 

برو اي عشق من "The Notebook" Poster

زندگي به تو امر كرده است و تو بايد از ان اطاعت كني

عشق تو براي من همچون عروس و دامادي وفادار خواهد بود و خاطرا ت تو جشن عقدي طولاني و مقدس.

تو كجايي محبوب من ؟

آيا از وراي دريا صدا و اندوه مرا مي شنوي؟ آيا پريشاني و اضطراب مرا مي بيني؟ايا طاقت و بردباري مرا حس مي كني؟

اي زندگي من تو كجايي؟

خاموشي مرا در اغوش گرفته .

بخند تا من جاني دوباره يابم

تنفس كن تا من زندگي يابم

تو كجايي اي محبوبم

آه كه چقدر عشق بزرگ است و من چقدر حقيرم !

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:46 قبل از ظهر  توسط طیبه و فرشید  | 

من صدای تو را محکم چسبیده ام و به تو همانند کودکی که مادر خویش را رها نمی کند علاقه مندم .

رویاهای خویش را به فراموشی سپرده ام و به زیبایی تو خیره گشته ام . 

لحظه ای درنگ کن تا من در چشمانت بنگرم .

لحظه ای به من نگاه کن تا شاید در چشمانت راز نهفته در قلبت را دریابم .

دوستت دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 8:53 قبل از ظهر  توسط طیبه و فرشید  | 

بهار

محبوب من بیا

بگذار در خرابه ها گام برداریم

زیرا برفها ذوب شده اند .

زندگی از خواب برخاسته است .ودر میان کوه ها و دره ها پیچ و تاب می خورد .

بیا تا نوک تپه ها بالا برویم

بیا بگذار اخرین اشکهای باران را از پیمانه ی نر گس بشوییم و جان خویش را از ترانه های چکاوکان پر کنیم .

بگذار کنار تخته سنگی که بنفشه را مخفی ساخته ،بنشینیم و بو سه های عشق را رد و بدل کنیم .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط طیبه و فرشید  | 

بوسه

می ميرم !

می افتم!

می روم از هوش !

آه از زمينم بردار

بر چشم و لبان بيرنگم

باران عشق و بو سه ببار

گونه هايم چه سرد و سفيد است

دلم چه سخت می تپد ای يار

دوباره به سينه بفشارش

بفشار تا بشكند اين بار .

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 7:38 قبل از ظهر  توسط طیبه و فرشید  | 

آّه دلدارم

گل سرخی است

تازه شکفته در فروردین

آّ ه دلدا رم

ترا نه ای است

زمزمه کرده شیرین شیرین .

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 12:5 بعد از ظهر  توسط طیبه و فرشید  | 

زمستان سرد

شریک زندگی من ، نزدیک بیا .

به من نزدیک شو و به تنفس یخ زده اجازه نده که پیکرهای ما را از هم جدا کند .

کنارم ، نزدیک آتشدان بنشین . زیرا آتش شیرین ترین میوه ی زمستان است .

برایم  داستان هایی از دوران گذشته باز گو ، زیرا گوشهایم از شنیدن صدای آه باد و به زانو در آمدن طبیعت خسته و کسل است .

درها و پنجره ها را ببند . زیرا منظره ی هوای نا مساعد رو حم را آزرده می سازد .

شریک زندگیم در چراغ نفت بریز ، تا آرام بسوزد .

آنرا در کنارم بگذار تا ببینم که شبها بر روی چهره ات چه نوشته اند .

جامی از شراب بیاور تا ان را بنوشیم و روز هایی را بیاد بیاوریم که در شتاب است .

بیا به من نزدیک شو ،ای محبوب جانم ،زیرا آتش فرو نشسته است و خاکستر روی آن را پو شانده است .

مرا در آغوش بگیر زیرا چراغ خاموش شده است .

با چشمان خواب الوده ات به من بنگر . قبل از انکه سستی به من چیره شود

مرا ببوس ،زیرا یخ ،همه چیز جز بوسه ی تو را ذوب می کند .

آه ای محبوب من ،در دنیا چقدر دریای خواب عمیق است و چقدر صبحدم  دور است ...

+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1385ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط طیبه و فرشید  | 

خانه کاملادر سکوت محض قرار گرفته است . هیچ صدایی جز آهنگ تایپ کردنم به گوش نمی رسه . از آنجای که لامپ اتاقم خاموش است کمی دقت می خواهد با بتوانم حروفها را روی کیبوردم بخوانم . بیرون هوا کمی سرد است و بارا ن نم نم می بارد . نمی دانم که چرا دلم کمی گرفته است . کاش می دانستم دلتنگیم از چیست . ولی  احساسم به من می گوید از نزدیک شدن غروب است. ولی مهم نیست چون خیلی اذیتم نمی کند .باید به چیزهای قشنگی که اطرافم وجود دارند نگاه کنم .         زندگی  را زیبا ببینم تا زندگی به من لبخند بزند.

کمی سردم شده .باید برم یه لباس گرم تر بپوشم .بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 4:5 قبل از ظهر  توسط طیبه و فرشید  |